سلام
چندوقتی است که نتوانسته ام به دیدارشما بیایم . هرچند تابستان است و زمان استراحت ما .اما آنقدر مشغله کاری برای خود تراشیده ایم که دیگر نمی دانیم روز و شبمان چه سان میگذرد . تنها این را بگویم که دست و دلم برای نگاشتن پیش نمی رود چون با وبلاگ قبلی ام انس و الفتی دیرینه داشتم و نمی توانم آن را ازیادببرم . به هرحال شما را دعاگویم و از حضورتان بر سفره خالی ام عذرخواهی می کنم .
فریادمن...ما را در سایت فریادمن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: غلامحسین پویان
بازدید: 186
ما را در سایت فریادمن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: غلامحسین پویان
بازدید: 145
سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ...
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
فریادمن...ما را در سایت فریادمن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: غلامحسین پویان
بازدید: 103
معلم چو آمد به نا گه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد
سخنهای ناگفته در مغزها به لب نارسیده فراموش شد
معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته بود
سکوت کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش ازاین بی خبر بانگ ناگه گسست
بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروزهمانجا شنفت
عرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت برویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش به روی تن لاغرش لرزه داشت
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت بنی آدم اعضای یکدیگر ند
وجودش به یکباره فریاد کرد که در آفرینش ز یک گوهرند
در اقلیم ما رنچ بر مردمان زبان دلش گفت بی اختیار
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز ، تو کز وای یادش نبود جهان پیش چشمش سیه پوش شد
سرش را به سنگینی از روی شرم به پايین بیفکند و خاموش شد
ز اعماق مغزش به جز درد و رنج نمی کرد پیدا کلام دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی داد جز آن پیام دگر
ز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت غضب می درخشید درچشم او
چرا احمد کودن بی شعور معلم بگفتا به لحن گران
نخواند ی چنین درس آسان ، بگو مگر چیست فرق تو با دیگران
عرق از جبین احمدک پاک کرد خدایا چه می گوید آموزگار
نمی بیند آیا که دراین میان بود فرق ما بین دار وندار
چه گوید ؟ بگوید حقایق بلند به شهري که ازچشم خودبیم داشت
بگوید كه فرق است ما بین او و آنکس که بی حد زر و سیم داشت
به آهستگی احمد بی نوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که آنها بدامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر بخاک
به آنها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن
ندارند کاری بجز خورد و خواب به مال پدر تکیه دارند و من
من از روی اجبار و از ترس مرگ کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی وکار ببین دست پر پینه ام شاهد است
سخنهای او رامعلم برید هنوز او سخنهای بسیار داشت
دلی از ستمکاری ظالمان نژند و ستم دیده و زار داشت
معلم بکوبيد پابر زمين که اين پيک قلب پر از کينه است
به من چه که مادرزکف داده ای ؟ به من چه که دستت پر از پینه است
يكی پيش ناظم رود با شتاب به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او به چوبی که بهر کتک آورد
دل احمد آزرده و ریش گشت چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کور سويی جهید بیاد آمدش شعر سعدی و گفت
ببین ، یادم آمد دمی صبر کن تامل ، خدا را ، تامل ، دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
فریادمن...ما را در سایت فریادمن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: غلامحسین پویان
بازدید: 88
سلام ؛ سلام به شما که این دل خسته را نگاهی دارید . و ثانیه های طلایی خودرا ارزانی خاکروبه های دلم کرده اید . این بنده مدت ها بود با سنگ صبورم یعنی جامعه مجازی دیدار نکرده بودم چرایش بماند برای بعد . اما اکنون با رویی باز اما دلی مجروح وبا فضایی دیگر به دیدار شما آمده ام تا ازپنجره ی غبارگرفته ی دلم با شما گفتگو کنم . هرچند خاطری آزرده و غمگین دارم اما صفحات دلم به روی اشک ها و لبخندهایتان بازاست و درددلتان را صمیمانه برلوح خود نقش می بندد . آنچه از گذشته دوست داشتنی تر است را دوباره تقدیم میکنم و امیددارم خاطر عزیزتان ازاین تکرار ملول نشود .
مرا از یاد مبر
امیدم توراست
اندیشه ام را تماشاکن
رایحه ی قلبم را نوازش کن
ببین چگونه تورا لمس میکنم ؟
با دستی پرنیانی
ودلی نورانی
و نگاهی عاشق
مرارهانکن
دوست هرگز دوست را از یادنخواهد برد
ومن هرگز تورا
نوازش رحمت خداست
بیا خدایی شو
که بنده ای محتاجم
می بوسم دستان نوازشگرت را و بر چشم سرمه می کنم خاک پای نگاهت را
دشیاد دشمن من و توست
و خنجری برای قلبمان
زندگی بی من وتو وما پوچ است
وبی حضورمان هیچ
بشارت باد من وتو ومارا به
بهشت دنیاوی
به لحظه های عرفانی
به ترانه های اهورایی
به نگاه های روحانی
وبه دنیایی انسانی
فریادمن...ما را در سایت فریادمن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: غلامحسین پویان
بازدید: 154