سخن آغازین
-
تاریخ: 1392/5/6 ساعت: 15:32
سلام ؛ سلام به شما که این دل خسته را نگاهی دارید . و ثانیه های طلایی خودرا ارزانی خاکروبه های دلم کرده اید . این بنده مدت ها بود با سنگ صبورم یعنی جامعه مجازی دیدار نکرده بودم چرایش بماند برای بعد . اما اکنون با رویی باز اما دلی مجروح وبا فضایی دیگر به دیدار شما آمده ام تا ازپنجره ی غبارگرفته ی دلم ...
باز سلام
-
تاریخ: 1392/6/4 ساعت: 2:22
سلام چندوقتی است که نتوانسته ام به دیدارشما بیایم . هرچند تابستان است و زمان استراحت ما .اما آنقدر مشغله کاری برای خود تراشیده ایم که دیگر نمی دانیم روز و شبمان چه سان میگذرد . تنها این را بگویم که دست و دلم برای نگاشتن پیش نمی رود چون با وبلاگ قبلی ام انس و الفتی دیرینه داشتم و نمی توانم آن را ازیا...
عیدسعیدفطر مبارک باد
-
تاریخ: 1392/5/17 ساعت: 17:09
من از آن روز معلم شده ام ...
-
تاریخ: 1392/5/14 ساعت: 2:24
سخت آشفته و غمگین بودم… به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خود را… باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابی ببرند… خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم... چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید ! اولی کامل بود، د...
توکزمحنت دیگران بیغمی
-
تاریخ: 1392/5/14 ساعت: 2:22
معلم چو آمد به نا گه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد سخنهای ناگفته در مغزها به لب نارسیده فراموش شد معلم زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود جوان بود و در عنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته بود سکوت کلاس غم آلود را ...